بیشتر از هر چیزی از وضعیت معلق متنفرم.وقتی هدف نباشد،تمام کنش ها بیهوده هدر می رود.حالا تو برو کلنگ به دست بگیر و زمین بکن.وقتی ندانی به دنبال آب هستی یا نفت،یکباره می بینی که تمام مدت قبر خودت را کنده بودی.این چند مدت مدام سرگردان بودم.مثل دونده ای که تیر زده اند تو زانوش.از یک طرف تمام علاقه و زندگی  اش دویدن است و از طرف دیگر باید حداقل برای مدتی این کار را متوقف کند و به چیز دیگری بپردازد.

امسال یکی از مهم ترین کارهای زندگی ام را باید انجام دهم.شاید درس خواندن برای کنکور خیلی سخت به نظر برسد اما کار مهم تر به نظر من انتخاب است.انتخاب رشته و دانشگاه وغیره.این انتخاب،آخرین مرحله از کنکور است اما خودم را که میبینم،می فهمم بدون داشتن هدف و انگیزه حتی یک قدم هم به جلو نمی روم.پس از همین حالا به دنبالش افتاده ام.از آدم ها و تجربه هایشان می پرسم.هی خودم را قانع میکنم.هربار نقشۀ جدیدی میکشم و تصمیم جدیدتری میگیرم،اما باز خودم را در چند راهی انتخاب و هزینه های فرصت می بینم.از همین انتخاب کردن هم متنفرم.اگر خیلی شیک و مجلسی می آمدند بهم می گفتند قرار است سی سال آینده را در یک ادارۀ مسخره حرام کنم هضمش راحت تر از قبول مسئولیت سرنوشتم بود.اینجا یک طرف علاقه است،یک طرف آینده شغلی،یک طرف هم رشته های چشم درآور و حتی وضعیت ادامه تحصیل در آن سوی مرز ها.

حالا کمی بیشتر به ثبات رسیدم.مشورت کردم و تصمیمم را گرفتم.یک نفس راحت کشیدم و تا کلافگی و بی قراری می توانم کمی درس بخوانم و فکر های تازه ببافم.

منبع : ته دیگ سیب زمینی |لطفا قلبم را نشانه بگیر
برچسب ها : حالا